دچار یعنی عاشق و چه سخت است اگر یک ماهی دچار آبی دریای بیکران شود
پرسید یکی که عاشقی چیست گفت چون شوی بدانی
بیستون را عشق کند شهرتش فرهاد برد
وصف تو نهال حیرت آمد عشق تو کمال حیرت آمد
عشق یه چیزی مث کشک و دوغه تمام زندگی پر از دروغه
عاشق روی ماهت منم منم منم من
همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترو ثانیه هاست
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است
در ازل آب و گلم زعشق سرشتند دفتر عمرم به نام عشق نوشتند
سفره ی عشق عجب رنگین است به غم و خون جگر تزیین است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد به اندازه عشق
سر نهادیم به صحرای جنون تا بگوییم ره عشق این است
با ستاره سخن از عشق بگو کز ملالش دل او خونین است
عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب
پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید هر جوانی که بسر عشق ندارد پیر است
غروب عاشقان رنگش طلاییست اگرچه آخرش مرگ و جدایی ست
دل عاشق به پیغامی بسازه خمار آلوده با جامی بسازه
عشق یعنی آرزوی یک مثال آرزوی یک مثال بی جواب
سفارشی عاشقتم سفارشی خاطر خواتم
عشق یعنی علاقه نه کفگیر و ملاقه
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه پاک کن از زندگی اندوه و آه
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
عشق یعنی سوختن در هر نفس سوختن در شعله ها با هر نفس
عاشقی زندگی کبوتری در گذر ثانیه هاست
عشق منی آآ دل میبری آآآآ جون منی و عمر منی
با هر ضربه ی دستم روی گیتار شکستم میخوام که بدونی هنوزم عاشقت هستم
عشق منی یه ذره دوسم داشته باش
دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تووووو
زندگی بهتر ازین نمیشه روز دیدار اومده عشق من از راه اومده
عشق با نبض دقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست
یه یادگار از عشق رو تن درخت پیر
روزی بود عاشق تو بودم از دستت خیلی رازی بودم
زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست عشق
بعد ازین راه منو تو عزیزم جدا شده سهم من از عشق تو گریه ی بی صدا شده
حالم بده حالم بده عشقم رفته نیومده
اگه عاشقونه گفتم عشق تو لایقشه اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یکی مث من عاشق یکی مث تو بود
آهای خوشگل عاشق آهای عمر دقایق
بیا با هم برقصیم عاشقونه یه تانگو
عشق تو خیلی برام مقدسه انتظار عزیز من دیگه بسه
من پیش خودم یه قانونی دارم توی قانون ما هر کسی که عاشق نباشه آدم نیست
عشق یک حادثه است و جدایی یک قانون
دیگه برای موندن اتاق تو شلوغه عرو سکا بدونید که عاشقی دروغه
عشق تو تو قلبم مث آتیشه میزنه تو سینه آروم نمیشه
عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل
نه از خاموشي كوچه
تو دنياي منِ خسته
تمام لحظه هام پوچه
نه خوبي ديدم از بارون
نه پاكي ديدم از مريم
يه عمر از فرط تنهايي
هم آغوش خودم بودم
چرا وحشت كنم از شب
چراغ روز خاموشه
ببين ابر نگاه من
لباسِ اشك مي پوشه
ديگه تو اوج تنهايي
نگاه ترس بي رنگه
چه فرقي مي كنه وقتي
دل پروانه از سنگه
چه فرقي مي كنه وقتي
خيانت مي كنه بوسه
همون بهتر كه تصوريم
تو اين آيينه مي پوسه

.......................................................................................................................................
صدايت مي كنم
صدايت مي كنم با تمام وجود
مي دانم دلت از من گرفته
مي دانم چشمهايت را برويم بسته اي ، مي دانم ...
ولي با تمام وجود و با تمام اين دانستن ها
چون دوستت دارم و براي هميشه محتاج سايه مهربانت هستم در مقابلت به خاطر خودم و رضاي تو عاشقانه و خالصانه از تو مي خواهم با من باشي !!...
اي شكوه زندگي من ! اي گرما بخش زندگي ام ...
اي كه با نامت صفحه صفحه دفتر دلم رنگ زيبايي مي گيرد . اي كه هميشه و هر شب و روز در كنار مني .اي كه در تمام لحظه ها منجي و يار مني و اي عزيزترينم با من بمان اكنون كه فردايي نيست وفردا دير است !
بمان ...

كاش تنهائي من گل سرخي بود كه در وقت ديدار به تو مي بخشيدم
.........................................................................................................
در صبح آشنايي شيرين مان ترا
گفتم كه مرد عشق ، نئي ، باورت نبود
در اين غروب تلخ جدايي ، هنوز هم
مي خواهمت چو روز نخستين ، ولي چه سود !
مي خواستي به خاطر سوگند هاي خويش
در بزم عشق بر سر من جام نشكني
مي خواستي به پاس صفاي سرشك من
اين گونه دلشكسته به خاكم نيفكني
پنداشتي كه كوزه سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود
پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز
در تنگناي سينه فراموش مي شود
تو رفته اي كه بي من ، تنها سفر كني
من مانده ام كه بي تو ، شبها سحر كنم
تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني
من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
روزي كه پيك مرگ ، مرا مي برد به گور
من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم
عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ تو است
خورشيد جاوداني دنياي ديگرم

.....................................................................................................
اي آخرين رنج
تنهاي تنهاي مي كشيدم انتظارت
ناگاه دستي خشمگين مشتي به در كوفت
ديوارها در كام تاريكي فرو ريخت
لرزيد جانم از نسيمي سرد و نمناك
آنگاه دستي در من آويخت
دانستم اين ناخوانده ، مرگ است
از سال ها پيش با من آشنا بود
بسيار او را ديده بودم
اما نمي دانم كجا بود
فرياد تلخم در گلو مُردب
ا خود مرا در كام ظلمت ها فرو برد
در دشت ها ، در كوهها
در دره هاي ژرف و خاموش
بر روي درياهاي خون در تيرگي
در خلوت گرداب هاي سرد و تاريك
در كام اوهام
در ساحل متروك درياهاي آرام
شب هاي جاويدان مرا در بر گرفتند
اي آخرين رنج !
من خفته ام بر سينه خاك
بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند
اكنون تو تنها مانده اي ، اي آخرين رنج !
برخيز ، برخيز
از من بپرهيز
برخيز، از اين گور وحشت زا حذر كن
گر دست تو كوتاه شد از دامن من
بر روي بال آرزوهايم سفر كن
با روح بيمارم بياميز
با عشق ناكامم بپيوند

ببینم شما کتاب می خونین .........
از نظر من ، کتاب یعنی یک یعنی کتاب خوب،کتابی که هرزش خواندن را دارد .
راستی،تا حالا فکر کردی که از یک کتاب خوب،چه دسهای می شود گرفت ؟
من کمی که فکر کردم،درسهای زیر را اورده ام.که شما اگر بیشتر فکر کنید حتما بیشتر دستگیرتان خواهد شد.
مثل یه کتاب خوب
1:هم جنس باش
نه خیلی بالاتر باش،نه خیلی پایین تر. با دوستان خود ، از یک جنس و از یک نوع باش. کسانی را انتخاب کن که در وادی تو باشند.کسانی که در باغ تو باشند و حرف ها و دغدغه هایت را بفهمند.
2:هماهنگ باش
با شعور و با سطح طرفت ، هماهنگ باش . یک کودک هیچ وقت فیزیک کوانتوم ویا صد سال تنهایی را نمی خواند. بر عکسش هم هست. اگر هماهنگ نباشی،حوصته طرفت را سر خواهی برد .
3:صبور باش
یک ساعت،دو ساعت ،دو روز ،یک ماه، این ها برای کتاب خوندن مهم نیست . هرچقدرکه پا به پایش بیایی، با تو خواهد امد.بی انکه احساس خستگی نکد و یا کم بیاورد.
4:همیشه دم دست باش
وقی لازمت داند،حضور داشته باش داخل قفسه باش روی تاقچه باش. گم وگو نشو.تو،طلا نیستی که ارزشت،به کم بودنت باشد.تو بارانی هر چقدر بیشتر بباری پر برکت تری. تو اتشی باروشن کردن دیگران با گرم کردن دیگران کم نخواهی شد.
5:وقتی تو را خواستد،باش
تو باید هیشه باشی این یعنی اماده باش مثل اتشنشانها که با یک زنگ ، در چند دقیقه اماده ماموریت می شوند، مثل کامپیوتر که در حالت استن بای باشی و با اشاره ای،به کار بیفتد. نیازی نیست که همیشه دور و ادم ها و دوستهایت باشی ولی به شرط خواستن دیگران
.6:قصه گوی خوبی باش
خشک نباش.رسمی نباش. یاد بگیر که چگونه قصه تعریف کنی. انگار که طرف مقابل یک یچه باشد و بخواهی، سرگرمش کنی، بخواهی خوابش کنی، مثل یک قصه گو،دنبال نکته ها باش،دنبال ...................
7:منظم باش
در همه چیز، با هم کس، کتاب خود، اسم دارد،فهرس دارد، شناسنامه دارد، خواننده ها، به فهرست نگاه میکنند و هر کدام را که نیاز داشتن میخوانند. تو هم فهرست داشته باش، اصلا منظم فکر کن ،منظم کار کن، منظم زندگی کن.
8:یک رو باش (مثل کلاغ که سیاه است)
کتاب بد، کتای بدی است. هر چقدر هم که اب ولعابش بدهند، بازهم کتاب بدی است. کتاب خوبم هم. مثل کتاب، خوب وبد خودت را نشان بده. بر عکس نباش. چنان باش وچنان بنمایان که هستی.
9:عمیق وسطح بالا باش
بعد از خواندن یه کتاب خوب هیچ کس احساس پشیمانی نمیکند که هیچ احساس خوشبختی هم نمیکند. چنان باش که بعد از مشاعرت و مراودت با تو دیگران احساس خوبی داشته باشند و چیزی یاد گرفته باشند.
10:هر چه کهنه تر میشوی ، با ارزش تر شو
کتاب خوب مثل یه قالی خوب هست. با کهنه شدن، بی ارزش و مرتبه نمی شود. چنان شو که با گذر زمان، رنگ فراموشی نگیری، از یاد نروی. به جاودانگی فکر کن. به دنبال چیزهایی باش که جاودانت کند.
پس وقت را هدر مکن . اگر میخواهی انسان خوبی باشی و دوست خوبی، به بهترین دوستت،به کتاب نگاه و از او الگو برداری کن،تقلید کن
اين تصويري كه از هيپنوتيزم ارائه گرديد، با پديده هايي كه به صورت خودجوش در جريان زندگي روزمره ما به وجود مي آيند، مطابقت مي كنند. يعني مواقعي كه ما شديداً توسط جرياناتي كه در اطراف ما مي گذرد ، جذب مي شويم . براي شرح اين پديده بهتر است مطلبي از دكتر كلمن را عيناً نقل كنيم:
در زندگي روزمره ، ما بارها حالت خلسه يا از خود بي خود شدن را تجربه مي كنيم. در حالاتي كه وقايعي ، به اصطلاح ، ذهن ما را تسخير مي كنند. در اين لحظات ما موقتاً آنچه را در اطرافمان مي گذرند، فراموش مي كنيم. براي مثال كساني كه مرحله نهايي يك مسابقه فوتبال را در تلويزيون مشاهده مي كنند، تمام وجود خود را بر روي بازي متمركز مي سازند و نسبت به همه چيز، از جمله اين كه به چه صورتي روي مبل قرار گرفته اند يا اين كه همسرشان آنها را براي صرف غذا صدا مي كند، بي توجه مي گردند.
دكتر لوبا در مورد ديگر فرآيندهايي كه در زندگي ، ما را جذب مي كنند مي گويد : بسياري از ما در برخي از موقعيت ها، حالت عدم احساس درد يا حالت بي حسي را تجربه كرده ايم. مثلاً موقعي كه عميقاً مجذوب يك داستان پليسي مي شويم، برخي دردهاي سبك بدني را حس نمي كنيم. در بعضي از موقعيت ها از جمله در لحظاتي كه عميقاً مجذوب صحبت هاي دوستي مي شويم، ممكن است صداي زنگ يا صداي فردي كه مستقيماً ما را صدا مي كند، نشنويم. عكس اين حالت هم وجود دارد. در لحظاتي از زندگي تمام توجه خود را معطوف به احساس نامطبوعي كرده ايم. مثلا انتظار درد روي صندلي دندان پزشك يا توجه براي احساس بو يا طعمي ناخوشايند و حصول اين احساس در پي آن. در لحظاتي كه فردي قانع شده يا به او تلقين شده كه از عهده كار خاصي بر نمي آيد، نمي تواند به خوبي آن كار را هر چند ساده و آسان هم باشد، انجام دهد. ولي اگر ما اعتماد به نفس خودمان را به دست آوريم و مطمئن شويم كه قادر به انجام اين كار هستيم، حتما در انجام آن توفيق پيدا مي كنيم.
باورهاي نادرست درباره هيپنوتيزم
هنوز برخي تصور مي كنند به هنگام هيپنوتيزم ، يك فرد مقتدر و ماهر به طور فعال ، فردي را كه حالت تسليم به خود گرفته ، كنترل مي كند. اين تصور از واقعيت علمي به دور است. تصور وجود يك هيپنوتيزور با قدرت زياد و اسرار آميز در مقابل فردي ضعيف و مقهور ، به قرن هجدهم باز مي گردد كه هيپنوتيزم با استفاده از " نيروهاي مرموز " و مغناطيسي صورت مي گرفت. هيپنوتيزور در آن عصر، انساني با قدرت جادويي و غول آسا بود كه با وسايل اهريمني، اراده و روح انسان هاي ديگر را كنترل و اداره مي نمود.
نظريه جديد درباره هيپنوتيزم وهيپنوتيزور با اين باورهاي قديمي فاصله بسيار زيادي دارد. هم اكنون بسياري از روان پزشكان و روان شناسان از اين نظريه طرفداري مي كنند كه : هيپنوتيزور تنها نقش راهنما و هدايت كننده را در برقراري حالت هيپنوتيزم ايفا مي كند و " كار اصلي" را در اين جريان خود فرد تحت هيپنوتيزم انجام مي دهد.
هيپنوتيزم شدن، نشانه ضعف روحي نيست!
همانطور كه دكتر اشپيگل اظهار مي دارد:
هيپنوتيزم شدن نشانه سطح بالايي از هوش و استعداد و نمايانگر قدرت و قابليت فرد در انجام تمركز است.
نحوه ايجاد هيپنوتيزم و امكانات درماني آن
بيمار در صورت تشخيص پزشك معالجش و تمايل خودش مي تواند از هيپنوتيزم در برنامه درمانش استفاده كند. براي انجام موفقيت آميز جريان درمان بيمار بايد:
- ذهن خود را از كليه افكار انحرافي خالي و پاك كند.
- به اصالت علمي هيپنوتيزم و قابليت عملي هيپنوتيزور اعتقاد و ايمان داشته باشد.
- به اندازه كافي قدرت تمركز و تصور داشته باشد.
- به برنامه اي كه هيپنوتيزور براي درمان بيماري و يا رفع مشكل او مطرح كرده، مطمئن باشد.
در مورد و شرايط زير هيپنوتيزم اثرات درمان كننده اثبات شده اي دارد:
- درمان پرخوري و چاقي
- ترك اعتياد به دخانيات ، الكل و بسياري از مواد مخدر
- درمان بي خوابي
- معالجه حالات اضطرابي
- درمان حالات هيجاني
- معالجه افسردگي
- درمان ضعف و فقدان اعتماد به نفس
- ايجاد انگيزه و اميد
- درمان وسواس و رفتارهايي كه فرد به صورت اجباري انجام مي دهد
- درمان عادت جويدن ناخنها
- معالجه عدم قدرت درتمركز فكري
- درمان لكنت زبان در مواردي كه نقص عضوي در كار نباشد
- درمان حالاتي كه فرد در شناخت هويت خود دچار مشكلاتي شده است
- درمان انواع ناتواني ها و مشكلات جنسي
از این همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای اسمون من
دلم گرفت از اسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و اسمون طرح رفاقت نمیدم
چو ماه از كام ظلمتها دميدي جهاني عشق در من افريدي
دريغا با غروب نابهنگام مرا در ظلمتها كشيدي
